حكيم ابوالقاسم فردوسى

251

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ورا نام كردند فرّخ فرود * بتيره شب آمد چو پيران شنود به زودى مرا با سوارى دگر * بگفت اينك شو شاه را مژده بر همان مادر كودك ارجمند * جريره سر بانوان بلند بفرمود يك سر بفرمانبران * زدن دست آن خرد بر زعفران نهادند بر پشت اين نامه بر * كه پيش سياوش خودكامه بر بگويش كه هر چند من سالخورد * بدم پاك يزدان مرا شاد كرد سياوش به دو گفت گاه مهى * ازين تخمه هرگز مبادا تهى فرستاده را داد چندان درم * كه آرنده گشت از كشيدن دژم بكاخ فرنگيس رفتند شاد * بديد آن بزرگى فرّخ نژاد پرستار چندى بزرّين كلاه * فرنگيس با تاج در پيش گاه فرود آمد از تخت و بردش نثار * بپرسيدش از شهر و ز شهريار دل و مغز گرسيوز آمد به جوش * دگرگونه‌تر شد بآيين و هوش بدل گفت سالى چنين بگذرد * سياوش كسى را بكس نشمرد همش پادشاهيست و هم تاج و گاه * همش گنج و هم دانش و هم سپاه نهان دل خويش پيدا نكرد * همى بود پيچان و رخساره زرد به دو گفت برخوردى از رنج خويش * همه سال شادان دل از گنج خويش نهادند در كاخ زرّين دو تخت * نشستند شادان دل و نيك بخت نوازندهء رود با ميگسار * بيامد بر تخت گوهرنگار ز ناليدن چنگ و رود و سرود * بشادى همى داد دل را درود [ گفتار اندر گوى زدن سياوش ] چو خورشيد تابنده بگشاد راز * بهر جاى بنمود چهر از فراز سياوش ز ايوان بميدان گذشت * ببازى همى گرد ميدان بگشت چو گرسيوز آمد بينداخت گوى * سپهبد پس گوى بنهاد روى چو او گوى در زخم چوگان گرفت * هم آورد او خاك ميدان گرفت ز چوگان او گوى شد ناپديد * تو گفتى سپهرش همى بر كشيد بفرمود تا تخت زرّين نهند * بميدان پرخاش ژوپين نهند دو مهتر نشستند بر تخت زر * بدان تا كرا برفروزد هنر به دو گفت گرسيوز اى شهريار * هنرمند و ز خسروان يادگار هنر بر گهر نيز كرده گذر * سزد گر نمايى بتركان هنر بنوك سنان و بتير و كمان * زمين آورد تيرگى يك زمان ببر زد سياوش بدان كار دست * بزين اندر آمد ز تخت نشست زره را بهم بر ببستند پنج * كه از يك زره تن رسيدى برنج نهادند بر خطّ آوردگاه * نظاره برو بر ز هر سو سپاه سياوش يكى نيزهء شاهوار * كجا داشتى از پدر يادگار كه در جنگ مازندران داشتى * بنخچير بر شير بگذاشتى بآوردگه رفت نيزه بدست * عنان را بپيچيد چون پيل مست بزد نيزه و برگرفت آن زره * زره را نماند ايچ بند و گره [ از آورد نيزه برآورد راست * زره را بينداخت زان سو كه خواست ]